Sunday, January 31, 2010

صبح جمعه ای از یک شنبه

***

بعدازظهر روزی از یک شنبه

یکی از ما نقش قربانی را تمام کند

وگرنه این نقاشی ِ ناتمام به حراجمان خواهد رفت

*

ماه ِ دیرکرده به بانگ خروس آمد

*

روز ِ پیش ازیک ظهر بهاری

یکی از ما اندازه اش را دور اندازد

وگرنه این تصویر ِ نامتصور

پیش از آن که خروس ساعتش را میزان کند

در قاب قیچی مان خواهد کرد

*

ماه اگر میزان باشد

آب های پایین را بالا خواهد آورد

و کفر بی اندازه ی قاب ساز را

که چرا اندازه نیست

*

باد، پیش از یک شنبه و ماه و خروس، از راه رسید

*

اندازه نیستیم همسران ِ پدرفرزندان

که عشق را در خانه های امن می خوابانید

عشق، تمام شب بیداری قصه می کند

تمام کولی ها را شبگردی می رود

و چنان بیدار می ماند

تا یک بار برای همیشه بخوابد

*

تا صبح جمعه ای از سنگ های شما

پیش از بانگ خروس

به آخرین سار ِ تنها درخت ِ یک شنبه

سنگسار شود

*

رتردام، اکتبر 2007

Saturday, December 26, 2009

بلیت برگشت

بلیت برگشتش را جا گذاشت

تا شب های دوری ام را به روز کند

*

حالا نوبت زیتون است و

استکان و شکستن

که بی‎تو شیشه ها

خیالات خالی رژه می کنند

*

بوی خوشت چنان پیچ پله را

ردّ ِ راه رو می رود

که می بینمت

نرفته ای تا برگردی

*

برگرد

*

خط دوسویه دایره ای را

سرگردانی می کند

که بیضی تر از لهیده است و

زنگ تلفن

اتاق را غیبت می رود

*

عزیمتی همیشه را آواره ایم

با همین هواها پروبال کن

هوای کسب اقامت بارانی است

*

مپرس کیستم که چه می کنم

برگرد

گفتن هنوز نمیداند کودک

نیست

آغوش مادر است

*

به کجا دیر آمدی تو

من از کجا زود رفته ام

کجاها به هم نرسیده ایم و

زیتون ها رسیده اند و

دیگر خدای را برگرد

**

اصفهان، خرداد 1387

Wednesday, December 16, 2009

در وطن خویش غریب

بعد از بیست سال از غربت برگشتم تا معنای این عبارت اخوان را بفهمم: "... در وطن خویش غریب". یعنی آن طور که باید بفهمم، نه آن طور که پیش از تجربۀ غربت گمان می کردم می فهمم یا تو گمان می کنی که می فهمی

Tuesday, October 23, 2007

کلید

Saturday, October 20, 2007

مصاحبه با روزنامه ی خدابیامرز شرق

عشق گاهی نیاز به خوابیدن نمی داند

Thursday, October 18, 2007

و عشق عکس یادگاری شد

Tuesday, June 05, 2007

فرانکفورت

هنوز فرانکفورت مرکز دنیا است

برلین، نشسته پای ِ تختش، تاریخ خمیازه می کند

*

دم جنبانکی چنان جنبید امروز

که سنگ و نیم کت و درخت

بی آن که حتا جنبشی را آغاز کنند

بر جای شان، به پیش باز ِ، زلزله رفتند

*

حالا مرکز دنیا منم

که با دنیا

قرار عاشقیّت دارم

*

می گویم بهتر نیست

تمام این کتاب ها را

به شعله ی آتش بسپاریم؟

*

یک دهن برای من بخوان جانم!

اهورمزدا اهریمنم، خبر نداری؟ مدت هاست

جهان را واگذاشته با هم آشتی کرده اند

رتردام، ژوئن 2007